تبلیغات
بــَرگ هـــاےِ بـــاراלּ خــــورבه - دربـاره مـــــن (✿◠‿◠)

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


  به نام خدا

 


بیست روز ؛ روزدتر از زمان مقرر شده ؛ وقتی که دریا مد کرد ؛ هوا سرد و بارانی بود
  ؛ در گرگ و میش  روز پانزدهم دی ماه ؛
فمنیستی رادیکال  تبعید شد به زمین.........
 دنیام کوچک و زیبا بود در آرزوی بزرگ شدن بسر می بردم و با رویای بزرگی می   خوابیدم...
 در چاردیواری خانه ، نمی توانستم طعم خاک کوچه را بچشم ؛ تنها همراهم عروسکهایم و کتاب ها شدن...

تا الان که  22سال  از آن روز گذشته...

اما الان تازه فهمیدم در این مه آلودی دنیا فقط و فقط کودکی ام را باز می خواهم... اکنون که دور از شهر بندری کودکی ام هستم؛ باز ... دلتنگی هایم را با باران و کتاب ها تقسیم می کنم ، گاهی بومی از ذهنم را با رنگ های نامرئی می کشم و هرگاه دل تنگ خاک می شوم شکل کج و کوله ی خودم در قالبی کوچک از رس جان می دهم ...رشته ای را می خوانم به خیال کودکانه ام برای صلح جهانی اما در حقوق فقط  پایمال شدن حق را می بینم و بس ...
برای فرار از فراموشی خاطرات ؛ دنیا را در قفس دوربینی فلزی محبوس می کنم و دفتری کلاسیک که روان نویسی مشکی رنگ  را با خود یدک می کشد در آن می نویسم احوالم را برای روزی که میدانم حافظه ام آن را بی شک به یاد نمی آ
ورد ...

در انتظار سورئال برف های سپید هستم که تولدم را با آن ها در کویر پرستاره ای که فرسنگ ها از بندر کودکی ام دور است جشن بگیرم.



       پانزدهم ، دی ،  نود