تبلیغات
بــَرگ هـــاےِ بـــاراלּ خــــورבه - شب خاموش

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


سه شنبه 18 آبان 1389
ن : رَِهــــــا نظرات ()

شب خاموش



http://vchip.persiangig.com/image/7.jpg


به زحمت چشمانش را باز نگه داشته بود.گویی آرزوی پرواز و پریدن را در سر می پروراند. آری اینچنین هم بود. لبهای خشکیده اش را مثل ماهی در خشکی که فریاد بی صدا می زد و آب می خواست باز و بسته می کرد. دیگر صدا از حنجره اش به سختی خارج می شد.صدای دلنشینش آرام و آرامتر شده بود. گوشم را نزدیک لبهایش بردم تا شاید صدایش را بهتر بشنوم. آب دهانش را به زحمت قورت داد و گفت: آب..آب.

آب را در لیوان ریختم و کمکش کردم تا آن را بنوشد. وقتی آب را سرکشید. تبسمی بی رنگ بر لبانش نقش بست. انگار که نفس مسیحایی در او دمیده باشند. از جایش بلند شد و روی تخت نشست. چشمان شیشه ای بی روحش, به گذشته هایش برگشت و جانی تازه گرفت.

لحظه ای به دور دستها که فقط خودش آن را می توانست ببیند خیره شد.آهی کشید و فلسفه بافی های کسل کننده اش را از سر گرفت.

او:دنیا خزان شده!

جوابش را نمی دانستم بدهم ولی با قاطعیتی که نمی دانم در کدام گوشه ای از وجودم لانه کرده بود در جوابش گفتم: نه.. دنیا بهار شده!

پوزخندی زد و گفت: نه..نه دنیا خزان سردی هست!

با خودم زمزمه کردم:ای دل غافل شروع کرد این بریده از جهان. با استئصالی که سعی در مخفی کردنش داشتم چونکه نمی خواستم قاطعیتم از بین برود گفتم: نه خیر هم.. دنیا بهار سبزِِِِِ سبزه.

او: نه ببین اطرافت را دنیا تاریک تاریکه.

من:تو چشمت اشکال داره روز به این زیبایی را نمی بینی.

او: دنیا طلسم شده.

من: دنیا میوه ی بهاره.

: اشتباه گفتی اینبار دیگه.

با عصبانیت صدایم را بلند کردم و گفتم: کجایش اشتباه هست.

: چونکه میوه ی کرم خورده هست دنیا!

:نه.. نه دنیا زیباتر از اونی هست که تو میگی!

روی تخت خودش را ولو کرد؛نفس عمیق کشید وگفت:دنیا خزان سرد که روشنی در آن معنی ندارد همه چیز طلسم شب شوم شده.

وقتی که این کلام آخری از دهانش خارج شد, احساس خفگی کردم. پنجره را باز کردم تا شاید هوایی تازه را استشمام کنم. ولی هنوز کاملا پنجره را باز نکره بودم که به صدق و صحت کلامش پی بردم.

( درختان بی برگ شده بودند و همه ی خیابان هارا برگ های زرد که زیر تیر چراغ برق نیمه روشن خودنمایی می کرد.وقتی به آسمان نگاه کردم نه ماهی بود و نه ستاره ای, انگار واقعا محصور شب طلسم شده بودیم.)

صدای قهقه اش من را متوجه ی خودش کرد, با تعجب به او نگاه کردم. مهلتی برای سئوال کردنم از این عمل غیر نتظرانه اش را به من نداد و شروع به سخن گفتن کرد: دیدی گفتم, حالا من دارم در این مرداب غرق می شوم و دستانم کوتاه تر از آن هست که کسی بتواند آن را بگیرد و کمکم کند.

نفسی تازه کرد و ادامه داد: تو و همه غرق می شوی در این مرداب یکی با چشمان بسته و دیگری با چشمان باز و آگاه, اما مطمئنأ نمی خواهی که غرق بشوی راهی هست که اگر...

هنوز کاملا جمله اش را تمام نکرده بود نه حتی کلمه ی اگر را به طور کامل تلفظ نکره بود که فرو رفت و خاموش شد و مرا با جمله ای نا تمام در این خزان طلسم شده ی شب شوم تنها گذاشت.

آری همانطور که گفته بود.

                                        برای همیشه خاموش شد.

30/2/1384