تبلیغات
بــَرگ هـــاےِ بـــاراלּ خــــورבه - مرد غریبه

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


جمعه 30 مهر 1389
ن : رَِهــــــا نظرات ()

مرد غریبه



http://silent-shout.persiangig.com/image/Silent%20Shout/5-%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%8A%D9%86%20%D8%B3%D9%83%D9%88%D8%AA.JPG

صدای زنگ ساعت شماته دار بزرگ شهر ساعت 12 شب را به گوش می رساند.برف به شدت
می بارید وخیابان ها را سفیدپوش کرده بود. نورتیرچراغ برق های خیابان صورت مرد غریبه که پالتوی کهنه ای را به تن داشت را مانند مرده ای بی روج نشان می داد. او یقه ی پالتو را بالا کشید که صورت اصلاح نشده اش را بپوشاند..

خیلی خسته نشان می داد
.همه جا را می پایید. گویی از چیزی یا کسی فرار می کرد. یکی از پاهایش هم لنگ بود و برروی زمین می کشید و با خود برف های روی زمین را جمع می کرد.

زیرلب با خود می زد. که روشنایی کافه ای اورا به خود جلب کرد. لبخندی
بی رنگ بر لبانش نشست و قدم هایش را تندتر برداشت. درکافه را باز کرد. هوای گرم به صورتش خورد. لبخند بر لبانش پررنگ تر شد. گویی هوای مطبوع کافه نوازشگر صورت رنگ باخته اش شده باشد.

بی سر و صدا پشت میزی نشست. نمی خواست جلب توجه کند. یقه ی پالتواش را بالاتر کشید و سرش را پایین انداخت.همین طور که با دستانش بازی می کرد. سنگینی نگاه مشتری ها را که با هم پچ پچ می کردند را احساس می کرد.

که صدای آرامبخش دختری جوان
که مرد غریبه را مخاطب خود قرار داده بود.او را جلب کرد.مرد غریبه سرش را بالا آورد و به صورت گندمین دخترجوان خیره شد. دختر که فهمیده بود. سئوالش را متوجه نشده است. دوباره تکرار کرد:آقا چی میل دارین؟

مرد با صدای بم ولی آرامش جواب داد:یک نوشیدنی گرم لطفأ.


دختر جوان سرش را به نشانه ی تأیید کردن, تکان داد و با آن اندام ظریفش به سرعت رفت تا نوشیدنی گرم مرد غریبه را بیاورد.

بعد ازمدتی

برگشت و نوشیدنی را برروی میز گذاشت و گفت :چیزی دیگر میل دارین آقا؟

مرد غریبه جواب داد: نه مچکرم.

دختر از او جدا شد تا به مشتری ها دیگر برسد. مرد غریبه فنجان را برداشت و آرام آرام قهوه ی گرم
را نوشید که صدای همهمه ی مشتری ها بلند شد. یکی از آن ها با ترس گفت:آره آره توی روزنامه ها نوشته شده مردی دیوونه که بیماری خطرناکی دارد در میان مردم آزاد می گرده.

دیگری با عصبانیت
گفت: بله من هم شنیدم..این بیماری واگیردار هست.

دیگری که لکنت زبان
داشت سرش را با تأسف تکان داد و گفت: اااااینطور ک ک ک که  ش ش شن ن یدم اا ی ی ین بی ی ی ماری ازز خ خ خارج با خوو ددش آو ورده.

هرکسی نظری می داد.دختر جوان
که تازه متوجه ی غیبت مرد غریبه شده بود به طرف میزش رفت ویک اسکناس را روی میز دید و فنجانی که نیمه خالی بود.

دختر جوان اسکناس را برداشت وبه پیشخون رفت.بقیه ی پول را در دستش گرفت وسریع از کافه بیرون رفت.اما اثری از مرد غریبه نبود.حتی ردپاهایش را برف ناپدید کرده بود.